کاش می شد ستاره می فهمید
دل شبها برای او تنگ است
کاش می شد،ولی چه فایده...آه
دل سرد ستاره از سنگ است
پاییز 85
از خاک و گل و هوایتان می ترسم
از خنده و گریه هایتان می ترسم
از تنگۀ مرگ و زندگی می گذرم
از محشر بی خدایتان می ترسم
مرداد 87
توفان شده بود و باد بر در می زد
آری، به تمام کوچه ها سر می زد:
"لیلا به کدام خانه پنهان شده ای؟"
مجنون که میان شهر پرپر می زد
شب یلدای 88
پنجره
یک شب کنار پنجره آرام و بی صدا
در ازدحام خاطره هایم کسی رسید
-شاید فرشته بود-
خندید و هیچ نگفت
دستم گرفت
با من به سوی روشنی آسمان پرید
بهار 84
قطعه
آن زمان که تاریکترینم
آن لحظه ای که بی پر و بال ترینم
او همچنان قبله گاه خورشید
او همچنان آرزوی سیمرغ است...
اردیبهشت 84
دوبارۀ وعده داده شده
جهان
بستر نامطلوبی ست برای عاشقانه زیستن
اکنون من و تو
عاشقانه ها را
نه زندگی
که تمرین می کنیم
-مصمم و با اراده-
و در آن دوبارۀ وعده داده شده
آنگاه من و تو
تمام عاشقانه هایمان را
نه تمرین
که زندگی می کنیم
-صادقانه و ساده-
اسفند 83
آغاز ماجرا
روزگاری بس دراز نه وبلاگ شخصی داشتم و نه حتی یک کلمه در وبلاگ دیگران نظری نوشتم،و تنها دلیل آن ترس بود.یک ترس ناآشنا وغیر قابل بیان.
جالب اینکه که هرشب حداقل یک ساعت از وقت نه چندان مفید خود را در این دنیای مجازی می گذراندم.
و اما اکنون...
احساس نیاز عجیبی به داشتن یک وبلاگ شخصی خواب و خوراک را از من گرفته است.باور کنید.لذت مبارزه با آن ترس عجیب و غریب شوق این کار را در من زنده کرد.می نویسم،حتی اگر مطالبی که در آینده خواهم نوشت یک خواننده داشته باشد: خودم!
نمی دانم چقدر دوام می آورم: یک روز،یک هفته، یک ماه،یک سال و یا ... نمی دانم.
حس می کنم از این طریق می توانم بهتر بخوانم و بهتر بنویسم و در نتیجه ارتباط منطقی و سالم تری با طبیعت اطراف خود برقرار کنم.طبیعتی که بزرگترین هدیه ها را به انسان می دهد.
اگر تصادفی کسی به غیر از خودم به این وبلاگ سر زد،خوشحال می شوم که مرا در این مبارزه یاری دهد.
