باور
آسمان را شاید
بتوان باور کرد
اما
این دنیا
این مردم
و تمام غمها
غربت ها
لحظه ها
ثانیه ها
چشم هایی خیره
صد و یک پنجرۀ بسته
ونگاهی که به آن سوی جهان می نگرد
ساعتی پر شده از شن
از درد
نفسی گم شده در سینۀ مرد
قایقی بی پارو
دست هایی از زخم
چشم هایی از اشک
و سه نقطه تا اوج
و سه نقطه تا قعر...
سخت در باور من می گنجد.
حسنارود
پائیز هزار رنگ 90
من هنوز زنده ام،با آرزوهایی هنوز عجیب و غریب...
از چشم و نگاه آشنا می ترسم
از آینه های بی صدا می ترسم
در وسعتی از وحشت و شب گم شده ام
انسانم و از هرچه خدا می ترسم
نوروز ٨٩
کاش می شد ستاره می فهمید
دل شبها برای او تنگ است
کاش می شد،ولی چه فایده...آه
دل سرد ستاره از سنگ است
پاییز 85
از خاک و گل و هوایتان می ترسم
از خنده و گریه هایتان می ترسم
از تنگۀ مرگ و زندگی می گذرم
از محشر بی خدایتان می ترسم
مرداد 87
توفان شده بود و باد بر در می زد
آری، به تمام کوچه ها سر می زد:
"لیلا به کدام خانه پنهان شده ای؟"
مجنون که میان شهر پرپر می زد
شب یلدای 88
پنجره
یک شب کنار پنجره آرام و بی صدا
در ازدحام خاطره هایم کسی رسید
-شاید فرشته بود-
خندید و هیچ نگفت
دستم گرفت
با من به سوی روشنی آسمان پرید
بهار 84
قطعه
آن زمان که تاریکترینم
آن لحظه ای که بی پر و بال ترینم
او همچنان قبله گاه خورشید
او همچنان آرزوی سیمرغ است...
اردیبهشت 84
← صفحه بعد
نظرات ()
